در زمانهایه قدیم ، مردی بود که با کفن دزدی زندگی میکرد.
تا اینکه مردمه شهر شناختنش و نفرینش کردند.مرد به بیماری خیلی سختی
دچار شد و به حالت مرگ دراومد.پسره خود را صدا کرد و به او گفت ; فرزندم
طوری زندگی کن که مردم با اشتیاق تورادعا کنند و بگویند،خدا پدرش را بیامرزه
بهم قول بده.
پسر به پدر قول داد که جوری زندگی کنه که همگان برایه پدرش آمرزش بخواهند
پدر شب مرد.پسر ازفردا شغله پدر را ادامه داد.با این تفاوت که پس از سرقت
کفن ، جنازه ی مردگان را ازقبر درمیاورد وآنها را بردر خانه ی متوفی تکیه میداد
همین که صاحبان عزا،درب خانه ی خود را باز میکردند،جنازه ی مرده رویه سر و
صورتشان میوفتاد و جیغ و دادشان از ترس به آسمان بلند میشد.
بعد از مدتی مردم فهمیدن که این کاره کیه.همه ی آنها بلند بلند میگفتند ،
خدا پدرشو بیامرزه که فقط کفن مرده هامونو میدزدید ولی با خوده مرده هامون
کاری نداشت.

ما را در سایت امید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80